
|
ويژگيها و فضائل فاطمي
حضرت صدّيقه زهرا سلام الله عليها نيز همانند اميرالمؤمنين عليه السلام و فرزندان معصومش، در هنگام ولادت لب به شهادتين گشوده است، و اين خود از شئون مخصوص صاحبان ولايت است. |

|
شهيده ولايت در کلام ولايت
|
شخصیت فاطمه زهرا(س) شخصیتی جامعالاطراف
اميرالمؤمنين درباره فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها فرمود: «ما اغضبنى و لا خرج من امرى.» (بحار الانوار: ج 43، ص 134) يكبار اين زن در طول دوران زناشويى، مرا به خشم نياورد و يكبار از دستور من سرپيچى نكرد. فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها با آن عظمت و جلالت، در محيط خانه، يك همسر و يك زن است؛ آنگونه كه اسلام مىگويد. در محيط علم هم يك دانشمند والاست. آن خطبهاى كه فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها در مسجد مدينه، بعد از رحلت پيغمبر ايراد كردهاست، خطبهاى است كه به گفته علاّمه مجلسى، «بزرگان فصحا و بلغا و دانشمندان بايد بنشينند كلمات و عبارات آن را معنا كنند!» اينقدر پرمغز است! از لحاظ زيبايى هنرى، مثل زيباترين و بلندترين كلمات نهجالبلاغه است. فاطمه زهرا سلاماللَّهعليها مىرود در مسجد مدينه، در مقابل مردم مىايستد و ارتجالاً حرف مىزند! شايد يك ساعت، با بهترين و زيباترين عبارات و زبدهترين و گزيدهترين معانى صحبتكردهاست. آن عبادتش؛ آن فصاحت و بلاغتش؛ آن فرزانگى و دانشش؛ آن معرفت و حكمتش؛ آن جهاد و مبارزهاش؛ آن رفتارش به عنوان يك دختر؛ آن رفتارش به عنوان يك همسر؛ آن رفتارش به عنوان يك مادر؛ آن احسانش به مستمندان، كه وقتى پيغمبر پيرمردِ مستمندى را به درِ خانه اميرالمؤمنين فرستاد كه «برو حاجتت را از آنها بخواه»، فاطمه زهرا سلام اللَّه عليها تخته پوستى را كه حسن و حسين روى آن مىخوابيدند و به عنوان زيرانداز فرزندان خود در خانه داشت و چيزى جز آن نداشت، به سائل داد و گفت «ببر بفروش و از پول آن استفادهكن!» اين، شخصيت جامعالاطراف فاطمهی زهراست. اين، الگوست. الگوى زن مسلمان اين است. زن مسلمان بايد در راه فرزانگى و علم تلاش كند؛ در راه خودسازى معنوى و اخلاقى تلاشكند؛ در ميدان جهاد و مبارزه - از هر نوع جهاد و مبارزهاى- پيشقدم باشد؛ نسبت به زخارف دنيا و تجمّلات كمارزش، بىاعتنا باشد؛ عفّت و عصمت و طهارتش در حدّى باشد كه چشم و نظر هرزه بيگانه را به خودى خود دفع كند؛ در محيط خانه، دلارامِ شوهر و فرزندانش باشد؛ مايه آرامش زندگى و آسايش محيط خانواده باشد؛ در دامن پرمهر و پرعطوفت و با سخنان پرنكته و مهرآميزش، فرزندان سالمى را از لحاظ روانى تربيتكند؛ انسانهاى بىعقده، انسانهاى خوشروحيه، انسانهاى سالم از لحاظ روحى و اعصاب، در دامان او پرورش پيداكنند و مردان و زنان و شخصيتهاى جامعه را بهوجود آورد. مادر از هر سازندهاى، سازندهتر و باارزشتر است. بزرگترين دانشمندان، ممكن است مثلاً يك ابزار بسيار پيچيده الكترونيكى را به وجود آورند، موشكهاى قارّهپيما بسازند، وسايل تسخير فضا را اختراع كنند؛ اما هيچ يك از اينها اهميت آن را ندارد كه كسى يك انسان والا بهوجود آورد. و او، مادر است. اين، آن الگوى زن اسلامى است.
فرازی از بیانات مقام عظماي ولايت حضرت آيت الله خامنه اي در ديدار گروهى از زنان، به مناسبت فرخنده ميلاد حضرت زهرا(س) و «روز زن»25/9/71 | |

مصائب فاطمي
|
شهادت دخت مکرم پيامبر (قسمت اول)
فرشتگان بال در بال پرواز ميكردند و فرود ميآمدند، آنچنانكه آسمان را به تمامي ميپوشاندند. دو فرشته پيش روي آنها بودند كه طلايهدارشان به نظر ميآمدند. آمدند، سلام كردند و مرا در هودج بالهاي خود به آسمان بردند، ناگهان بوي بهشت به مشامم رسيد و بعد باغها و بوستانها و جويبارها، چشمم را خيره كردند. حوريهها صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار ميكشيدند. اول خندهاي بسان واشدن گلي و بعد همه با هم گفتند: ــ خوش آمدي اي مقصود خلقت بهشت و اي فرزند مخاطب «لولاك لما خلقت الافلاك». ملائكه باز هم مرا بالاتر بردند. قصرهاي بيانتها، حلههاي بيهمانند، زيورهاي بينظير. آنچه چشم از حيرت خيره و دهان از تعجب گشاده ميماند. و بعد نهرآبي سفيدتر از شير، خوشبوتر از مشك. و بعد قصري. و چه قصري! گفتم: ــ اينجا كجاست؟ اين چيست؟ از آن كيست؟ گفتند: ــ اينجا فردوس اعلي است، برترين مرتبة بهشت. منزل و مسكن پدر تو و پيامبران همراه او و هر كه خدا با اوست. و اين نهر، كوثر است. قصر انگار از دُرّ سفيد بود و پدر بر سريري تكيه زده بود. مرا كه ديد، از جا برخاست، در آغوشم گرفت، به سينهاش چسباند و ميان دو چشمم را بوسه زد، به من گفت: ــ اينجا جايگاه تو، شوي تو و فرزندان و دوستداران توست. بيا دخترم كه سخت مشتاق توام. من گفتم: ــ بابا! بابا جان! من مشتاقترم به تو. من در آتش اشتياق تو ميسوزم. زنده شدم وقتي كه باز ـ اگرچه در خواب ـ پيامبر را، پدر را صدا كردم و صداي او را شنيدم. يادم آمد كه اين افتخار، تنها از آن من است كه ميتوانم او را بيهيچ كنيه و لقب، بابا صدا كنم. وقتي آن آيه نازل شد كه: « لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضُكُمْ بَعْضا ...» من پدر را پيامبر و رسول الله صدا كردم و او دستي از سر مهر بر سرم كشيد و گفت: ــ اين آيه براي ديگران است فاطمه جان. تو مرا همان بابا صدا كن. تو به من بابا بگو. بابا گفتن تو قلب مرا زندهتر ميكند و خدا را خشنودتر. شايد او هم ميدانست كه چه لطفي دارد براي من، پيامبر با آن عظمت را بابا صدا كردن. پدر گفت كه همين امشب ميهمان او خواهم بود. اكنون علي جان! اي شوي هميشه وفادارم! اي همسر هماره مهربانم! من عازمم. بر من مسلّم است كه از امشب ميهمان پدرم و خداي او خواهم بود. گريزانم از اين دنياي پربلا و سراسر مشتاقم به خانة بقا. تنها دل نگرانيام براي رفتن، تويي و فرزندانم. شما تنها پيوند ميان من و اين دنيائيد كه كار رفتن را سخت ميكنيد اما دلخوشم به اينكه شما هم آخرتي هستيد، مال آنجائيد. شما جسمتان در اينجاست. ديدار با شما از آنجا و در آنجا آسانتر است. علي جان! ولي جدا شدن از تو همينقدر هم سخت است. به همين شكل هم مشكل است. به خدا ميسپارم شما را و از او ميخواهم كه سختيهاي اين دنيا را بر شما آسان كند. علي جان! من در سالهاي حياتم هميشه با تو وفادار بودهام، از من دروغ، خدعه، خيانت هرگز نديدهاي. لحظهاي پا را از حريم مهر و وفا و عفاف بيرون نگذاشتهام. بر خلاف فرمان و خواست و ميل تو حرفي نگفتهام، كاري نكردهام. اعتقادم هميشه اين بوده است كه جهاد زن، رفتار نيكو با همسر است، خوب شوهرداري است. و از اين عقيده تخطي نكردهام. علي جان! مرگ، ناگزير است و انسانِ ميرنده ناگزير از وصيت و سفارش. علي جان! به وصيتهايم عمل كن، چه آنها را كه در رقعهاي مكتوب آوردهام و چه اينها را كه اكنون ميگويم. در آنجا باغهاي وقفي پيامبر را نوشتهام كه به حسن بسپاري و او به حسين و حسين به امامان پس از خويش تا آخر. و نيز سهمي براي زنان پيامبر و زنان بنيهاشم و بخصوص أمامه دختر خواهرم قائل شدهام و اگر چيزي ماند براي امكلثوم دخترم. اينها را نوشتهام اما حرفهاي مهمترم مانده است. اول اينكه تو پس از من ناگزيري به ازدواج كردن، ازدواج كن و امامه، خواهرزادهام را بگير كه او به فرزندان ما مهربانتر است. دوم اينكه مرا در تابوتي به همان شكل كه گفتهام حمل كن تا محفوظتر بمانم. و سوم، مرا شبانه غسل بده ـ از روي پيراهن ـ بر من شبانه نماز بگذار و مرا شبانه و مخفيانه دفن كن و مدفنم را مخفي بدار. مبادا مردمي كه بر من ستم كردهاند، بخصوص آندو، بر جنازه و نماز و دفنم حاضر شوند و از مكان دفنم آگاهي بيابند. ياران معدود و محدودمان با تو شركت بجويند در نماز خواندن و تشييع جنازه و دفن، اما بقيه نه. از زنان، فقط امسلمه، امايمن، فضه و اسماء بنت عميس و از مردان، فقط سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، عبدالله و حذيفه، همين. ... و اي گريه نكن علي جان! من گريهام براي توست، تو چرا گريه ميكني. تو مظلومترين مظلوم عالمي، گريه بر تو رواتر است. من آنچه كردم براي دفاع از حقوق مغصوب تو بود. من ميدانستم كه رفتنيام، پدر مرا مطمئن كرده بود ولي هم ميدانستم و ميدانم كه پس از رفتنم بر تو چه خواهد رفت. و اين جگر مرا آتش ميزند و مرا به تلاطم واميداشت. پس تو گريه نكن علي جان! عالم بايد براي اينهمه مظلوميت تو گريه كند. اكنون اول خلاصي من است، ابتداي راحتي من است اما آغاز مصيبت توست. پس تو گريه نكن و جگر مرا در اين گاه رفتن، بيش از اين مسوزان. تو را و كودكانمان را به خدا ميسپارم علي جان! سلام مرا تا قيامت به فرزندان آيندهمان برسان. راستي علي جان! پسر عمو! تو هم ميبيني آنچه را كه من ميبينم؟ اين جبرئيل است كه به من سلام ميكند و تهنيت ميگويد. ــ و عليك السلام. اين ميكائيل است كه سلام ميكند و خير مقدم ميگويد: ــ و عليك السلام. اينها فرشتگان خدايند، اينها فرستادگان خداوندند كه از سوي خدا به استقبال آمدهاند. چه شكوهي! چه غوغايي! چه عظمتي! ــ و عليكم السلام. اين امّا علي جان به خدا عزرائيل است كه بر من سلام ميكند. ــ و عليك السلام يا قابِضَ اْلاَرْواح. بگير جان مرا ولي با مدارا. «خداي من! مولاي من! به سوي تو ميآيم، نه به سوي آتش.» «سلام بابا! سلام به وعدههاي راستين تو! سلام به لبخند شيرين تو! سلام به چشمهاي روشن تو!». چه شبي است امشب خدايا! اين بنده تو هيچگاه اينقدر بيتاب نبوده است. اين دل و دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است . اين اشك اينقدر مدام نباريده است. چه كند علي با اينهمه تنهايي! اي خدا در سوگ پيامآور تو كه سختترين مصيبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود. ميگفتم: گلي از آن گلستان در اين گلخانه يادگار هست. اما اكنون چه بگويم؟ اينهمه تنهايي را كجا ببرم؟ اينهمه اندوه را با كه قسمت كنم؟ اي خدا چقدر خوب بود اين زن! چقدر محجوب بود! چقدر مهربان بود! چقدر صبور بود! گاهي احساس ميكردم كه فاطمه اصلاً دل ندارد. وقتي ميديدم به هيچ چيز دل نميبندد، با هيچ تعلقي زمينگير نميشود، هيچ جاذبهاي او را مشغول نميكند. هيچ زيور و زينت و خوراك و پوشاكي دلخوشياش نميشود، هر داشتن و نداشتن تفاوتي در او ايجاد نميكند، يقين ميكردم كه او جسم ندارد، متعلق به اينجا نيست. روح محض است، جان خالص است. گاهي احساس ميكردم كه فاطمه دلي دارد كه هيچ مردي ندارد. استوار چون كوه، با صلابت چون صخره، تزلزلناپذير چون ستونهاي محكم و نامرئي آسمان. يكه و تنها در مقابل يك حكومت ايستاد و دلش از جا تكان نخورد، من مأمور به سكوت بودم و حرفهاي دل مرا هم او ميزد. چند سال مگر از جاهليت ميگذرد؟ جاهليتي كه در آن شتر مقام داشت و زن ارزش نداشت. جاهليتي كه در آن دختر، ننگ بود و اسب، افتخار. زني در مقابل قومي با اين تفكر و بينش بايستد و يكه و تنها از حقيقت دفاع كند! اين دل اگر از جنس كوه و صخره و فولاد باشد. آب ميشود، گاهي احساس ميكردم كه فاطمه دلي از گلبرگ دارد، نرمتر از حرير، شفافتر از بلور. و حيرت ميكردم كه چقدر يك دل ميتواند نازك باشد، چقدر يك انسان ميتواند مهربان باشد. غريب بود خدا! غريب بود! من گاهي از دل او راه به عطوفت تو ميبردم. وقتي به خانه ميآمدم انگار پا به درياي محبت ميگذاشتم، انگار در چشمة صفا شستشو ميكردم. خستگي كجا ميتوانست خودي نشان دهد. زندگي دشوار بود و مشكلات بسيار اما انگار من بر ديباي مهر فرود ميآمدم، بر پشتي لطف تكيه ميزدم و بال و پر عطوفت را بر گونههاي خودم احساس ميكردم. فاطمه در اين دنيا براي من حقيقت كوثر بود. با وجود او تشنگي، گرسنگي، سختي، جراحت، كسالت و خستگي به راستي معنا نداشت. اكنون با رفتن او من خستگيهاي گذشته را هم بر دوش خودم احساس ميكنم. خستهام خدا! چقدر خستهام. چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو كنم؟! اگر تغسيل فاطمه به اشك چشم مجاز بود آب را بر بدن او حرام ميكردم. اگر دفن واجب نبود، خاك را هم بر او حرام ميكردم. حيف است اين جسم آسماني در خاك. حيف است اين پيكر ثريايي در ثري. حيف است اين وجود عرشي در فرش. اما چه كنم كه اين سنت دست و پاگير زمين است. از تبعات زندگي خاكي است. پس آب بريز اسماء! كاش آبي بود كه آتش اين دل سوخته را خاموش ميكرد، اي اشك بيا! بيا كه اينجاست جاي گريستن. فرشتگان كه به قدر من فاطمه را نميشناسند، به اندازة من با فاطمه دوست نبودند، مثل من دل در گروي عشق فاطمه نداشتند، ضجه ميزنند، مويه ميكنند، تو سزاوارتري براي گريستن اي علي! كه فاطمه، فاطمة تو بوده است .
| |

معرفت فاطمي
|
سیره فاطمی انفسی مقتل الزهراء
اول و آخر علي اول و آخر علي ، عشق حسين ، ام عشق فاطمه . ظهر عاشورا لحظه اي كه تير به قلب مبارك حضرت اباعبدالله اصابت کرد از جلو نتوانستند تیر را بيرون بكشند بلكه از پشت تير را در آوردند . خون قلبشان در دستشان مي ريخت اين خون رابر محاسن مباركشان مي كشيدند و مي فرمودند : خداوندا تو شاهد باش اولي و دومي من را به اين روز انداختند . همان کساني كه پهلوي مادرم را شكستند . همان کساني كه سيلي به گوش مادرم زدند همان كسانیکه که ميخ آتشين در را ، بر پهلوي مادرم فرو بردند . اولين روضه خوان فاطمه حسين است .
قاتل فاطمه ، قاتل علي اميرالمؤمنين حقيقت محض است و تمام قضاياي زندگي ايشان درس است اگر كسي شمشير بر فرق مولا زد يعني ضربه برولايت و عبوديت زده است. اولين ضربه اي كه بر فرق مبارك مولا خورد در جنگ خندق به وسيله عمرو بن عبدود ملعون بود كه فرق مبارك حضرت يعني فرق ايمان و ولايت راشكافت و وقتي مولا در مقابل آن ملعون ايستاد، پيامبر فرمودند : بَرَزَ الْإِيمَانُ كُلُّهُ إِلَى الْكُفْرِ كُلِّهِ (58) همه ايمان در مقابل همه كفر ايستاد پس علي همه ايمان است . ضربه اي كه عمروبن عبدود كافر به مولا زد موجب شهادت اميرالمومنين نشد او ايمان را نكشت او فقط ايمان را زخمي كرد. اما يكي از خوارج حافظ قرآن و نماز شب خوان و كسي كه پينه هاي پيشاني خود را بـا شمشير مي بـريد ايمان را كشت . پس ايمـان را مسلمانـاني كه ادعـاي اسلام مي كنند از بين مي بردند. اما نه! علي آنجا نمرد؛ حضرت علي بارها فرمودند : وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ(59) علي خيلي مرگ را دوست دارد علي با مرگ همنشين است در جنگها هميشه مرگ را ديده است. علي مرد ميدان جنگ بود و از مرگ هيچ هراسي نداشت و آرزوي او بود كه در ميدان جنگ و جهاد شهيد شود وهرگز در بستر نميرد. علي مرد ميدان است مرد احد و خندق است به محض اين كه ضربه شمشير آن ملعون در مسجد بر فرق مبارك مولا خورد، فرمودند : فُزْتُ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ (60) چقدر اين ضربه برايم شيرين است . اما علي بيست و پنج سال قبل مرده بود علي را ضربت ابن ملجم به شهادت نرساند . علي بعد از فاطمه اش خالي شد قاتل علي ابن ملجم نبود قاتل فاطمه قاتل علي بود ، كمرعلي را داغ فاطمه خم كرد. كدام فاطمه، فاطمه اي كه نور آسمانها و زمين است و تمام وجودش لطافت محض است ، فاطمه اي كه نطفه اش را بعد از چهل روز روزه داري محمد از بهشت آوردند. حالا تصور بكن بر صورت اين فاطمه دست آن نا نجيب وارد شود آن وقت علي كه غيرت الله است نگاه مي كند و سكوت مي كند و مي فرمايد خداوندا تو گفتي من ساكت باشم . سلمان فارسي نقل مي كند كه در مسجد كنار اميرالمومنين نشسته بوديم كه ديدم آن قنفذ نا نجيب وارد شد نگاه كردم به چشمان مولايم علي ، ديدم كه اشك در چشمانشان حدقه زد گفتم مولاي من چرا اشك مي ريزي ؟ فرمود سلمان اين همان نانجيبي بود كه با غلاف شمشيرش بر بازوي فاطمه ام زد و تا آخر عمرش اين ورم بر بازويش بود و از من مي پوشاند. کبوتــر من مـــپر ز لانـــــه مــــبر صـــــفا را ز آشیانـــه روانــــه گشتی چو از کنارم شود روانـــــم ز تـن روانــــه کسی چه داند چه کرده دشمن چه کرده با تو چه کرده با من تو را کشـــانده میان کوچـــه مـــــرا نشـــانده میان خانــــه کـــتاب عشقم ورق ورق شد غروب گونــــــه رخ شـفق شد چگونه دست تو بی رمق شد که موی زینــب نکرده شانــــه
سیلی بر جمال الهی چه كسي شيطان دومي را رسوا كرد؟ علي،نه چون اگر علي او را رسوا مي كرد مردم مي گفتند به خاطر خلافت با او مي جنگد. اما فاطمه اينجا به عنوان رحمت الهي ظهور كرد فاطمه شيطان را هويدا كرد چگونه؟ فدك يك باغ بود اما براي فاطمه هيچ بود فدك يك بهانه بود كه فاطمه شيطان را هويدا كند چطورغيرة الله اميرالمومنين فاطمه را سراغ دومي مي فرستد اينها از اسرار است تا شيطان خود را ظاهر كند. بي بي دست حسن و حسين را گرفت و رفت به سمت ابوبكر لعين آن ملعون احتجاجات و سخنان خانم را شنيد و گفت قبول است و در نامه اي نوشت كه فدك مال حضرت صديقه است اين را ما غصب كرديم ارث هم نيست بلكه هبه پدرش است ، به او برگردانيد. خوب بي بي خيلي خوشحال شد نامه را گرفتند و دست حسن و حسين را گرفتند و بازگشتند تا به كوچه بني هاشم رسيدند عرض كوچه بني هاشم يك متر و نيم است خانم از سر كوچه آمدند از آن طرف هم عمر ملعون آمد ، ديد فاطمه خوشحال است گفت فاطمه چرا خوشحالي (نمي توانم من خوشحالي فاطمه را ببينم براي چه فاطمه خوشحال است)مركز نجاست گفت فاطمه چرا خوشحالي ؟ حضرت فرمودند : رفيقت امضا كرد كه فدك را به من بازگردانند ملعون گفت ببينم !اي ملعون نجس تو مي خواهي نامه را پاره كني و آب دهان بر رويش بريزي به فاطمه چه كار داري ، نامرد نجس تو حرف رفيقت را قبول نداري پس با فاطمه چه كار داري ، آنچنان سيلي به گوش فاطمه زد كه صورت مباركش به ديوار خورد ، گوشواره از گوشش در آمد. يا زهرا آنچنان فاطمه به زمين خورد كه راه خانه را گم كرده بود آنوقت موقع برگشت حضرت مجتبي دست خانم را گرفته بودند. يكي از بچه هيئتي هاي مشهد دو روز تمام براي حضرت زهرا گريه كرده بود و مي گفت يا زهرا مي خواهم ببينمت يك مكاشفه اي برايش صورت گرفت گفت من مادرم را ديدم چادر از صورت برداشت صورتش مانند چادرش سياه بود... مگر فاطمه زن معمولي است فاطمه مظهر جمال الهي است .
ائمه منتقم خون فاطمه حضرت اباالحسن علي بن موسي رضا پسري دارند به نام حضرت جواد . حضرت جواد هفت ساله بودند كه امام رضا شنيدند كه ايشان مي فرمايد : خداوند لعنتت كند اي ملعون خودم با دستهايم انتقام مادرم را از شما مي گيرم. حضرت رضا فرمودند : پسرم چه كسي را لعنت مي كني؟ حضرت جواد فرمودند : آن دو حرامزاده اي را كه سيلي به گوش مادرم زدند آن دو را لعنت مي كنم و خودم از آن دو انتقام مي گيرم. ميگن يه روز تو اين كوچه به زخم ما نمك زدند دست علي كه بسته بود مادرم را كتك زدند بدانيد كه تا ارباب ما حضرت حجةالله تشريف نياوردند و انتقام از آن دو ملعون نگيرند غم وغصه بر دلشان است.
يا فاطمه ! انتِ ام ابيها سر پيغمبر روي دامان علي است كه روحش قبض مي شود روح عالم امكان فقط در سينه علي مي تواند قبض شود مگر عزرائيل مي تواند جان پيغمبر را بگيرد ! عزرائيل از نور پيغمبر خلق شده ... اما چه وقت جان پيغمبر راحت جدا شد زماني كه گفت فاطمه ام كجاست . فاطمه سّر وجود است مگر پيغمبر نمي فرمود : ام ابيها ؛ مگر نمي فرمود : مادر من تو هستي ، من وقتي مي خواهم از دنيا بروم مي خواهم مادرم كنار من باشد تا فاطمه آمد پيغمبر راحت از دنيا رفت ...
نفسي على زفراتها محبوسة بر سر قبر فاطمه بود که امیرالمومنین فرمود: نَفْسِي عَلَى زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ ، فاطمه جان همین الآن پیر شدم ؛ يَا لَيْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَرَاتِ (61) . آن جایی که کمرعلی خم شد بالای سر فاطمه بود
سيماي فاطمه در هنگامه جنگ صفين بود ، معاويه به سردارانش گفت: علي فقط نان خشك مي خورد و آن قدرت گذشته را ندارد و ما مي توانيم بر او غلبه كنيم . اين سخن را به مولا رساندند حضرت مولا فرمودند من ناتوان شدم ، اما ناتواني من از خوردن نان خشك نيست ناتواني من از خالي شدن من از فاطمه است. عمار مي گويد بعد از شهادت خانم ما هر روزمنتظر اميرالمومنين در مسجد مي نشستيم تا علي را ببينيم اما حضرت از خانه خارج نمي شدند . روزي من به خانه علي رفتم ، ديدم مولا نشسته زينبش را در آغوش گرفته حسن و حسين و ام كلثوم كنارش نشسته اند حسين وحسن بيتابي مي كنند مولا آنان را ساكت مي كند و مي فرمايد پسرم حسينم گريه نكن فاطمه ات مي آيد. حضرت آنها را آرام كرد بعد از چند دقيقه ديدم خود اميرالمومنين گريه كردند . زينبش را بغل مي كرد و مي گفت زينبم اگر صورت فاطمه را در تو نمي ديدم قالب تهي مي كردم هر وقت دلم براي فاطمه ام تنگ مي شود زينبم صورت تو را مي بينم... عمارمي گويد گفتم مولا جان مردم منتظر و چشم به راهند ، چرا نمي آيي ؟ مولا فرمودند : عمارهرگاه كه مي خواهم بيايم ، وقتي اين در و ديوار و اين ميخ آتشين و اين در خونين را مي بينم توانم مي رود و قادر به آمدن نيستم عمه جان زينب ! ازكودكي سيلي خوردن مادرت فاطمه راديدي ، جگر پاره پاره شده برادرت حسن را ديدي ، اما هيچكدام از اين مصيبت ها تو را از پا نينداخت كه نماز شبت را نشسته بخواني بي بي جانم !
شکرگزاری اهل مدینه أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دارَ الْبَوار (62) آيا نديدي كساني را كه نعمت را كفران كردند ما نعمت واسعه خداييم براي مردم همان نعمتي كه كفرانش كردند. مي خواهيد بدانيد كدام نعمت را كفران كردند ؟ لم سميت الزهراء زهراء فقال لأنها تزهر لأمير المؤمنين ع في النهار ثلاث مرات بالنور صبح كه بر سر نماز مي ايستادند تمام خانه هاي مدينه از نور سپيدي كه از صورت فاطمه ساطع مي شد روشن مي گشت اي مردم نامرد مدينه آيا نعمتي بالاتر از اين مي خواستيد ظهر كه ميشد نور زرد تمام خانه هاي مردم مدينه را مي گرفت تمام آسمان و زمين به نور فاطمه روشن مي شد بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْراً آيا مي دانيد چگونه شكر گذار اين نعمت بودند. مي ديدند پيغمبر در مسجد مي نشيند دستان فاطمه را مي بوسد جلوي فاطمه اش مي ايستد و مي گويد فاطمه هِيَ بَضْعَةٌ مِنِّي مَنْ آذَى فَقَدْ آذَانِي تمام نعمت مادي و معنوي از صدقه سري حضرت فاطمه به من شما مي رسد آنها هم خيلي شكر گزار نعمت پيامبر بودند ! هنوز آب كفن پيغمبر خشك نشده بود كه آمدند شكر گذاري كنند و با آتش شکر گزاري كردند و آتش به در خانه او بردند مي دانستند گلستان خدا بر محمد ، فاطمه است هر وقت دلش براي بهشت تنگ مي شد فاطمه اش را مي بوييد آن نامرد ملعون شنيده بود كه صورت فاطمه بهشت نبي از برگ گل نازكتر است و آمد كه شكر گذار نعمت محمدي باشد آيا مي دانيد چگونه شكر گذاري كرد آنچنان بهشت را به لرزه در آورد كه گوش و گوشواره ... اميدواريم به حق حضرت صديقه خداوند ظرفيت ها را بيشتر كند و ظرفيتي به ما بدهد كه مستقيم شاهد و ناظر خود حقيقت عالم باشيم و در حجب گم نشويم . | |

|
کلام فاطمي
قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراء ( سلام الله عليها): أوُصيكَ يا أبَا الْحَسنِ أنْ لا تَنْسانى، وَ تَزُورَنى بَعْدَ مَماتى.
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) ضمن وصيّتى به همسرش اظهار داشت: مرا پس از مرگم فراموش نكن; و به زيارت و ديدار من ـ بر سر قبرم ـ بيا.
زهرة الرّياض ـ كوكب الدّرى: ج 1، ص 253. |
|
به احترام غم مادرت بيا مهدي
به قدر عمر کم مادرت بيا مهدي
به چادري که شده پرچم عزاداري
به پرچم علم مادرت بيا مهدي
به قامتي که قيامت نمود در مسجد
قسم به قد خم مادرت بيا مهدي
تو را قسم به تمام حقيقت قرآن
که هست در قسم مادرت بيا مهدي
به حق حقم که نماند بهانه اي ديگر
به گمشده حرم مادرت بيا مهدي
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1384ساعت   توسط مهدی
|